تفکرت برايت بينش مي آورد و مايه عبرت گرفتن تو مي گردد . [امام علي عليه السلام]
3 پرهيزگار عاشق است ! 4

   1   2      >
+ ثبت است ... (چهارشنبه 9/5/1387 :: ساعت 11:31 عصر )

سعدي به روزگاران مهري نشسته بردل


                 بيرون نمي رود مهر الا به روزگاران


    شايد بيرون برود اين مهر ....  به روزگاران .....


اما بر جريده ي قلب عاشق ثبت است .... دوام عشق معشوق ....


          و بيرون نمي رود .... حتي به روزگاران ....


..................................


هي نوشت :


1- هرگه که دل به عشق دهي خوش دمي بود


                در کار خير حاجت هيچ استخاره نيست


2- هرگز نميرد آن که دلش زنده شد به عشق


                ثبت است بــر جريده ي عالــم دوام مــا


¤ نويسنده: continent


+ مبارک بادا ! ... (پنجشنبه 30/3/1387 :: ساعت 10:7 عصر )

مدت ها بود اسير بود ... عشق هم در او اسير بود ... اسيرش کردند ...


هواها و هوس ها ... شهوت ها و غضب ها ....


مدت ها بود مرده بود .... عشق هم در او مرده بود ... چرا که خانه اش خراب شد ... خرابش کردند  ...


هواها و هوس ها ... شهوت ها و غضب ها ....


قلب المومن حرم الله  .... خانه خانه ي خدا بود ... حرم خدا بود ... عزيز بود ...


حرمتش را شکستند هواها ... وارد شدند هوس ها ... و کشتندش ... عشق را ... ذليل شد ...


مدت ها بود خسته بود .... بي  رمق .... زمين گير  .... زمين گيرش کرد .... آن کوله بار سنگين ...


همان که پر بود از شهوت ها .... غضب ها ....


مدت ها بود نا اميد بود .... نا اميد .... نا اميد ....


و من يقنط من رحمة ربّه الا الضالون*..... و چه کسي نا اميد مي شود از رحمت پروردگارش جز گمراهان ؟


بلکه گمراه بود ... گمراه ....


اما در همان خانه ي خراب شده ي عشقش باز هم ندايي مي آمد ... نداي رب ...


باز آ .... بنده ي من باز آ ! ... حتا اگر توبه ات را شکستي .... صد بار ...


همان ربي که به رسولش فرمود :


نبّئ عبادي اني انا الغفور الرحيم* .... به بندگانم خبر بده که منم همان بسيار بخشاينده ي مهربان ...


تا نکند در گمراهي بمانند .... او و امثال او ....


اينها را ميدانست ... اما توان نداشت .... تا کوله بارش را ببرد به درگاهش .... براي بخشش .... آن کوله بار پر از گناه ....


اين بار فرمود : تو يک قدم بيا .... من ده قدم مي آيم ....


باز هم نيامد ! .... حتي يک قدم ... مي شد ....  نخواست ! ....


تا اين که خدا آسوده کرد ، خيال او و امثال او را : ....


قل يا عبادي الذين اسرفوا علي انفسهم لا تقنطوا من رحمة الله ان الله يغفر الذنوب جميعا* ....


بگو اي بندگان من که بر خود اسراف کرديد ، از رحمت خدا نا اميد نشويد ؛ خدا گناهان را مي بخشايد ، همه اش را ...


برقي در چشمانش نمايان شد .... برق اشک بود شايد ....


بساطش را جمع کرد ... هر چند سنگيني مي کرد ... همان که پر بود از گناه ....


آمد به درگاه پروردگارش ... لنگان لنگان .... و کشيده ميشد روي زمين .... آن کوله بار سنگين ....


خدا به عهدش وفا کرد .... فرمود رهايش کن .... بخشيدم .... همه اش را ....


خواست .... شد .... بايد بخواهي ... مي شود .... خدا کمک مي کند ....


بيرون راند از خانه ي قلبش .... آن همه مهمان ناخوانده را ....


و آباد شد خانه ي قلبش .... عشق آمد ....


مبارک بادا ....


ستاره ها :


1- 56 حجر   2- 49 حجر   3- 53 زمر


هي نوشت :


1- مواظب باشد بساطش را پخش نکند دوباره ! ....


2- حواسش به آيه ي 50 سوره ي حجر هم باشد ! :


و ان عذابي هو العذاب الاليم .... و عذاب من همان عذاب دردناک است !


3- يادش نرود : ان الله لا يغفر ان يشرک به .... خداوند نمي بخشايد اين که شرک ورزيده شود .... 


48 نساء


4- به دعاي 39 صحيفه ي سجاديه هم رجوع کند بد نيست ! ...


5- من که لالايي بلدم چرا خوابم نميبرد ؟! ...


6- به بهانه ي تولد يه نفر که 31 خرداد باشه .... مبارک بادا ....   


 


¤ نويسنده: continent


+ به همين سادگي ! (چهارشنبه 8/3/1387 :: ساعت 8:46 صبح )

    آن موقع ها شما يادتان نمي آيد . مد بود که هر کس مذهبي است لباسش نا مرتب و چروک باشد ؛ موهايش يکي به شرق يکي به غرب ... يعني که به ظواهر دنيا بي اعتنا هستند ، اما حميد نه . خيلي خوش لباس بود ؛ خيلي تميز . پوتين هايش واکس زده ؛ موها مرتب و شانه کرده ؛ قد بلند . به چشمم خوشگل ترين پاسدار روي زمين بود .


.......................


    يادداشت هايي را با خودش آورده بود که کمي از آن انتظاراتي بود که از من داشت ، يا لابد از هر دختر ديگري که مي خواست با او ازدواج کند . بقيه هم در مورد خودش بود . نشسته بود – قبل از آن که برود آلمان – تمام قوت و ضعف هاي شخصيتش را آورده بود روي کاغذ . به قول خودش مي خواسته وقتي پايش رسيد آلمان يادش نرود کيست و براي چي آمده .


.......................


    به من گفت : " ببين فاطمه ! مهم اين است که جفتمان اسلام را قبول کنيم و با آن زندگي کنيم . بقيه ي مسائل سياسي نظرند ؛ نظر ها هم بر اساس واقعياتند نه حقيقت ها . واقعيت هم که هر روز عوض مي شود . پس اگر حقيقت را قبول کنيم ، با واقعيت ها مي شود يک جوري کنار آمد . "


.......................


    مادرم موقع رفتن به من سپرد که برويد با هم حلقه بخريد . من تو ي راه اين دست آن دست کردم ؛ بگويم ؟ نگويم ؟ رويم نمي شد . بالاخره گفتم : " داشتيم مي آمديم مادر گفت حلقه هم بخريد . " حميد گفت : " خودت چه مي گويي ؟ " گفتم : ‌‌" من که معتقد نيستم . " حميد خيلي خونسرد گفت : " خب اگر معتقد نيستي ، پس چرا بخريم ؟ " من که از سر تعارف و ژست آن حرف را زده بودم ، گفتم : " آخر اين يادگاري است . يک چيزي است از طرف مرد که پيش زن مي ماند . " او يک جوري نگاهم کرد انگار نمي فهمد من چه مي گويم . گفت : " مگر هديه ي مرد به زن فقط  مي تواند يک حلقه باشد ؟ اين که يک چيز مادي است . " وقتي اين را گفت ديگر رويم نشد بگويم : " تازه ؛ من دوست دارم آينه هم بخريم ! "


 .......................


     براي خانه مان خودمان دو تا رفتيم خريد . همه چيز را سبز خريديم ؛ دو تا موکت ، يک کمد ، يک ضبط ، يک گاز کوچک دو شعله ، پرده و ... کتاب هايي که هر کداممان داشتيم . من با کارتون کتابم يک چمدان لباس هم آوردم . حميد لباس ها را که ديد گفت : " همه ي اين ها مال تو است ؟ " گفتم : " آره ! زياد است ؟ " گفت : " نمي دانم . به نظر من هر آدمي دو دست لباس داشته باشد بس است . يک دست را بپوشد يک دست را بشويد . "


 .......................


    همان روز هاي اول ازدواجمان مدارک و پرونده ي تحصيلش در آلمان را دور ريخت . گفت ديگر آن جا کاري ندارم . به من مي گفت : " اگر راضي باشي با هم مي رويم قم . آن جا يک دوره مسائل شرعي مان را ياد مي گيريم . خودمان مي رويم دنبالش ؛ نه اين که از روي کتاب ها بخوانيم . "


هي نوشت ( ! ) :


زندگي خيلي ساده تر از اين حرفاست که واسه خودمون شلوغش کرديم !


جاي ارزش ها و ضد ارزش ها عوض شده !


يکي از رفقاي حميد باکري مي گفت کل زندگي حميد پشت يه پيکان جا مي شد !


به همين سادگي .....


¤ نويسنده: continent


+ رزمندگان امروز ، امروز رزمندگان ! (جمعه 2/1/1387 :: ساعت 9:38 صبح )

مواظب باش ! .....


اين جا سراي ترديد هاست !


فريب سابقه را نخور .... 


گذشته را رها کن ؛ ارزش ها را بچسب ....


به هوش باش ! 


همه ي رزمندگان ديروز از صافي زمان جان سالم به در نبردند ! ....


از خود نمي گويم ....


حاج حميد ( باکري ) را بنگر ؛ پيش بيني اش را نگاه کن !


آن گاه که قبل از عمليات والفجر مقدماتي فرمود :


« دعا کنيد که خداوند شهادت را نصيب شما کند ؛


 در غير اين صورت زماني فرا مي رسد که جنگ تمام مي شود و رزمندگان امروز سه دسته مي شوند :


- دسته اي به مخالفت با گذشته ي خود بر مي خيزند واز گذشته ي خويش پشيمان مي شوند !


- دسته اي ديگر راه بي تفاوتي بر مي گزينند و در زندگي مادي غرق مي شوند و همه چيز را فراموش مي کنند !


- دسته اي به گذشته ي خود وفادار مي مانند و احساس مسئوليت مي کنند که از شدت مصائب و غصه ها دق خواهند کرد !


پس از خدا بخواهيد که با وصال شهادت از عواقب زندگي بعد جنگ در امان بمانيد .


چون عاقبت دو دسته ي اول ختم به خير نخواهد شد و جزء دسته ي سوم ماندن هم بسيار سخت و دشوار خواهد بود . »


آري ! دسته ي آخر همان رزمندگان امروزند ....


 


 


.............................................


هي نوشت ( همان پي نوشت خودمان ! ) :


1: از سايت www.sajed.ir مي تونيد عکسا رو پيدا کنيد . 


2و3و4: ميلاد رسول اکرم ، سال نو و هفته ي وحدت مبارک !


5: گر چه اين پست ارتباطي با سال نو نداشت ، اما ... خوب نداشت که نداشت ! ....


يا علي


¤ نويسنده: continent


+ هر کاري کردم نشد که نشد ! (جمعه 26/11/1386 :: ساعت 5:38 عصر )

 


    نشد که نشد !


    هر دفعه که اومدم حواسمو جمع کنم ، همين باعث شد دوباره حواسم پرت شه !  ذهن من لحظه اي آروم و قرار نداشت و يه جا بند نميشد ....


    از خونه به دانشگاه ، از دانشگاه به مغازه  ، از مغازه به خاطرات گذشته و مشکلات روزمره و مسائل سياسي و برنامه ريزي درسي و ايام امتحانات و ... درست مثل گنجشکي که از شاخه اي به شاخه ي ديگه بپره ! 


    با همه ي اين احوال بازم سعيمو  کردم که لا اقل لحظه اي هم به ياد خدا باشم !


    هنوز کامل متوجه خدا نشده بودم که يهو مامانم داد زد : " ناهار حاضره ! "


    دلم داشت ضعف ميرفت ! ناهار چي ميتونست باشه ؟! ...... بازم نشد يه لحظه توجهمو بدم به خدا !


    صداي تلويزيونم که به کنار ! کارشناس تغذيه داشت در مورد خواص ميوه صحبت ميکرد ! عجب مطالب مفيدي ! ..... چه نمازي !


    از طرف ديگه تلفن زنگ زد :       " - الو ، بفرماييد !؟ "    " - قاسمي هستم ؛ با آقا محمد کار دارم ! "


    با هزار فکر و خيال تشهد و سلام نماز رو تموم کردم که ببينم مسئول بسيج پايگاه باهام چي کار داره !


    غافل از اين که داشتم با محبوبم صحبت مي کردم !


    غافل از اين که نفهميدم خدا باهام چي کار داشت !


    غافل از اين که نور چشم حضرت رسول ( ص ) در نماز بوده ! ...


    و غافل از اين که : چقدر من بدبختم !


    چرا ؟ چون خدا نماز رو قرار داده براي اين که به يادش باشيم و توجهمون بهش باشه - اقم الصلوه لذکري - اما من ....


    خداي من ! چي دارم ميگم !؟ يا ايها الذين آمنوا لم تقولون ما لا تفعلون ؟ ....


    من واقعا متحيرم که صورت واقعي اين نمازي که خوندم در قيامت چه شکلي خواهد بود !؟


    شما رو نصيحت نمي کنم . دنبال راه چاره مي گشتم ! يکي به من بگه چه جوري حواسمو جمع کنم ؟


    هر کاري کردم نشد !


    پ.ن : اين يه داستان نمادين بود . اين قدرام شکم پرست نيستيم !


 


¤ نويسنده: continent


   1   2      >

ليست کل يادداشت هاي اين وبلاگ

»» منوها
[ RSS ]
[خانه]
[درباره من]
[ارتباط با من]
[پارسي بلاگ]
بازديد امروز: 0
بازديد ديروز: 4
مجموع بازديدها: 4204

»» درباره خودم

»» پيوندهاي روزانه

»» آرشيو نوشته هاي قبلي

»» لوگوي خودم


»» اشتراک در وبلاک

نام:

ايميل:

 

»» دوستان من

»» لوگوي دوستان من

»» وضعيت من در ياهو

»» آهنگ وبلاگ